
این روزا سخت تر از هر وقتی میگذره...یعنی تقریبا از اواخر تابستون که دیگه کلاس فرانسه نرفتم و خونه نشین شدم....کلاس فراسه رو عجیب دوست داشتم و بهش عادت کرده بودم و این ادامه ندادنشبدجوری به افسردگی بارداری دامن زد...صبح تا شب تو خونه بودن ادمو کلافه میکنه چه برسه به این که هورمون هات هم قر و قاطی باشه...هر روزی که میگذره کودک درونم بیشتر نمود پیدا میکنه و من ...
ادامه مطلب
دلم واسه بوسه های سر ِ کار رفتنت تنگ شده...همونا که حتی اگه دیرت شده بود ،بی خیالش نمی شدی...! ...
ادامه مطلب
امروز سومین روز هفته و سومین روز از سومین ماه از سومین فصل ، از سومین سال ِ دهه ی نود بود ! . . . و سومین سالگرد عقد ما...!!! ته نوشت: باورم نمیشه که 3 سال گذشت...! 3 سالی که کلا من و تو در رفت و آمد و دوری بودیم... مثل همین الان ولی از 27 دی ماه که آخرین امتحانم رو میدم ان شالله دیگه همیشه و هر لحظه کنار همیم.... چقدر سخت بهم رسیدیم... 3 ام رو میگم.. بلیط برام گرفته بودی که بیام تهران ولی رعد و برق بود و باران شدید... پروازم کلی به تاخیر افتاد ولی خداروشکر کنسل نشد... به جای ساعتxa0 22:45 ساعت...
ادامه مطلب